<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>HeaT</title>
<link>http://heat.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 10 Oct 2009 12:38:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>عنوان این پست: مرگ بر بلاگفا ، خداحافظ HeaT یا...</title>
<link>http://heat.blogfa.com/post-252.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1- انگار «فانی» بودن جزئی از خواص تمام چیزهای دور و اطراف ماست! از آدم ها بگیر تا اشیاء و چیزهای مجازی مثل خاطرات و حتی همین وبلاگ!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2- خیلی دردناکه! دردناکه روزگاری که زندگی کردن توش با یک عالمه «مرگ بر» و «ننگ بر» و چیزهایی شبیه اینها همراهه! اما چاره ای نیست! حتماً درجه ی لیاقت آدم هاست که اونها رو به اینجا رسونده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در این چند وقت اخیر، به خاطر مسائلی که در مملکت حکمفرما بود خیلی از آدم ها و افکارشان نقاب از چهره ی شیطانی و زشتشان پس زدند! یکی از مصادیق کامل این حرف ِ من همین سایت بلاگفاست. سایتی که در حوادث اخیر نشان داد جزو همان کاسه لیسان و کرکس صفتانی است که این روزها عکس و اسمشان را کم در روزنامه ها نمی خوانیم و کم در تلویزیون نمی بینیمشان. این سایت(البته هر جا که از کلمه ی سایت استفاده میکنم، طبیعتاً منظورم مسئولین این سایت هست) با قطع سرویس دهی هایش در مواقع حساس ثابت کرد کوچکترین احترامی برای مخاطبانش قائل نیست و بدتر از آن دروغ بافی هایی بود که به عنوان دلیل این قطعی ها ارائه شد! آن سرویس ندادن ها(که نشانه ی ترس بیش از اندازه ی مسئولین سایت بود) و این دروغ ها به خوبی نشان داد که آبشخور این قضایا کجاست. خوب معلوم شد که اینها از طرفداران و جیره بگیران همان حاکمان ترسو تر و دروغگوتر از خودشانند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;3- نویسندگان HeaT اگرچه از مدتها قبل پی به چهره ی ملعون این سایت(باز هم تاکید میکنم:مسئولین سایت) برده بودند، اما به دلایل مختلف چشم پوشی کردند. حالا اما کارد به استخوان رسیده! دیگر نوشتن در چنین جایی کار هیچ کداممان نیست! پس تصمیم گرفتیم با تمام تعلق خاطری که به این وبلاگ داریم (دلایل این تعلق خاطر آنقدر زیاد است که الان مجال گفتنش نیست) از آن چشم پوشی کنیم و سفره ی نوشته هایمان را جای دیگری پهن کنیم. پس این آخرین پست HeaT بزرگوار است...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;4- در این مدت غیبتمان در حال تصمیم گیری درباره همین موضوع بودیم. که چه بکنیم و کجا برویم. بالاخره تصمیماتی در این باره اتخاذ شد و به نتایجی رسیدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;5- از جهاتی بد نشد! این اواخر پای افرادی به اینجا باز شده بود که نباید می شد. با این کار بدون شک پای آنها بریده خواهد شد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;6- ما در اینجا دوستان بسیار عزیزی پیدا کردیم که مطمئناً همیشه با ما خواهند بود و خواهند ماند. بدون شک اگر وبلاگ جدیدی در کار باشد از طریق کامنت مطلعشان می کنیم. البته این به شرطی است که دوستان کامنت دونی ِ آخرین پستشان را باز بگذارند(حتی شما دوست عزیز!).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن(۶): واقعاً به دلایلی امکانش نیست تا آدرس جدید رو اینجا بذاریم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;7- حرف دیگه ای نمی مونه. پس خداحافظ  HeaT ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 12:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=heat&amp;postid=252</comments>
<dc:creator>shadmehr</dc:creator>
<guid>http://heat.blogfa.com/post-252.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهره آغداشلو برنده ی جایزه ی امی (جایزه تلویزیون ایالات متحده) شد...</title>
<link>http://heat.blogfa.com/post-251.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;عنوان جایزه: حضور درخشان بازیگر نقش مکمل زن در یک فیلم یا یک برنامه&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;شهره آغداشلو برای حضور در فیلم( یا سریال یا برنامه) &quot;&lt;STRONG&gt;خانه ی صدام&lt;/STRONG&gt;&quot; در نقش همسر اول صدام(سجیدا خیراله تلفه) موفق به دریافت جایزه امی شده است. خانه ی صدام به طور مشترک توسط بی.بی.سی و اچ.بی.او ساخته شده است، این سریال دارای چهار اپپیزود شصت دقیقه ای است و متعلق به کشور انگلستان است.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;لازم به ذکر است که بگویم از آنجایی که جایزه ی امی متعلق به تلویزیون ایالات متحده است من دلیل کاندید شدن این برنامه که متعلق به کشور انگلستان است را در امی را متوجه نمی شوم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG hspace=0 src=&quot;http://l.yimg.com/k/im_sigg14g3h01gz0EoyjeR5AjpWA---y626-x495-q75-n1/omg/us/img/19/54/1769164476_13662091999.jpg&quot; align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 10:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=heat&amp;postid=251</comments>
<dc:creator>ali_reds</dc:creator>
<guid>http://heat.blogfa.com/post-251.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجراهای من و اون - قسمت ۲۴</title>
<link>http://heat.blogfa.com/post-250.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شادی روی تخت نشسته بود. آرزو پایین داشت با تلفن با جنی حرف می زد. جنی سعی داشت با شادی صحبت کند و از او خداحافظی کند ولی آرزو تمام تلاشش را می کرد که تا او را منصرف از صحبت کردن با شادی بکند. شادی روی تخت نشسته بود و ملحفه ی سفید روی تخت را در آغوش گرفته بود. چیزی به تن نداشت. خیلی وقت بود که یک همچین احساسی را نداشت. احساس می کرد دنیا در بی معنی ترین حالت خودش قرار دارد. آرزو بالاخره مکالمه را پایان داد و گوشی را به روی دستگاه تلفن برگرداند. خورشید خیلی وقت بود که غروب کرده بود ولی آنها هنوز چیزی نخورده بودند. گوشی تلفن غرق عرق شده بود. آرزو شانه اش را به گوشش کشید تا کمی از حالت بی حسی آن خارج شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آب دریا سیاه شده بود و داخل خانه به جز چراغ آشپزخانه روشنایی دیگری روشن نبود. از دور انگار که اصلا آن جا خانه ای نیست. شن ها در آرام ترین وضعیت خود نسبت به هر زمان دیگری بودند. باد حرکت خودش را فراموش کرده بود. همه چیز ایستاده بود و به دیگری نگاه می کرد. ماه هنوز ساعتی نبود که بالا آمده بود ولی کاملا خسته بود. موج ها دیگر صخره ها را نمی خراشیدند و به یک نوازش مادرانه کفایت می کردند و خدا را که می شد در هوا تنفس کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آرزو هر چیزی که از داخل یخچال می توانست بیرون می آورد تا بتواند با آن چیزی برای خوردن آماده کند. ولی شادی و ال هیچ وقت عادت نداشتند که یخچالشان را پر نگه دارند. آنها خیلی وقت ها اصلا فرصت این را نداشتند که درب یخچال را برای چیزی خوردن باز کنند. ال که معمولا فقط بطری های آبش را از داخل یخچال بیرون می آورد و شادی هم که معمولا فقط پشت میز می نشست تا ال غذایش را برایش روی میز بگذارد تا بخورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شادی دلیل وجودیش را گم کرده بود. بزرگ ترین افتخار زندگی اش را از دست داده بود. احساس می کرد زمین و زمان شماتتش می کنند. نگاه خدا را به خودش دیگر احساس نمی کرد. ملحفه را که با مشتش در سینه به آغوش کشیده بود را رها کرد و از روی تخت بلند شد و روبروی پنجره تا انتها بسته ایستاد. ماه در کامل ترین حالت خودش بود. یادش می آمد که بهش می گفت ماه شب چهارده. اگرچه برای او همیشه ماه شب چهارده بود ولی برای بقیه فقط همان دختر هم کلاسی بود که گاهی اوقات روسری سفیدی سرش می کرد. نمی دانست چرا الان بعد از این همه سال کشتنش در درون خودش، نمی دانست چرا بعد از این سال ندیدنش باید احساسی داشته باشد که شاید حتی آن روز ها هم به سختی می توانست داشته باشدش. باد که حتی نمی توانستی دلیلی برای وجود داشتنش بیاوری مو به تن برهنه اش سیخ کرده بود. دوست داشت این مو های از خود بی خود شده را به حساب باد بگذارد و نه به حساب حسی که اکنون داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آرزو ورقه های کالباس را داخل نان های توست می چید و با کاهو و گوچه آنها می آرایید بدون این که هیچ نیتی برای خوردنشان داشته باشد و یا حتی کسی را در ذهنش داشته باشد که بخواهد به آنها گازی بزند ولی او بی وقفه بعد از پایان یکی به سراغ دیگری می رفت. شاید این به خاطر آن بود که او در این لحظه نمی توانست آغوش خدا را ببیند. خدا از هر لحظه ی دیگر به این خانه نزدیک شده بود. بوی آن چیز های ورق شده تنها چیز هایی بود که او اکنون می توانست احساس کند. او بعد از مرگ برادرش فکر می کرد خودش را از آغوش خدا به بیرون پرت کرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شادی با این که الان ترجیح می داد که یک گرگ نما می بود ولی هیچ وقت خودش این قدر به آسمان نزدیک نمی دید. انگار که ماه یک کمند به دورش انداخته بود و او را به سمت خودش می کشید. گریه می کرد و امیدوار بود که همه چیز تمام شود. دوست داشت آغوش مادرش اینجا می بود. دوست داشت ال پیشش بود و با مضخرفاتش او را آرام می کرد. ولی مجازات او این بود که حالا باید جایی باشد که تنهایی هایش را نمی شود تحمل کرد و کسی کنارش باشد که حتی نمی شود گفت که به خدا اعتقادی دارد. دوست داشت حداقل احساس این که فکر می کرد فردا دیگر نیست به حقیقت بدل شود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Sep 2009 02:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=heat&amp;postid=250</comments>
<dc:creator>ali_reds</dc:creator>
<guid>http://heat.blogfa.com/post-250.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من گنجشک نیستم</title>
<link>http://heat.blogfa.com/post-249.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;...نـاگهــان و بـی دلیـل دلتنـگ می شوم. دلتنگ افسـانـه. دلتـنـگ همـه ی افسـانه هایی کـه نمی شناسم. بی خودی دلم برای افسانه هایی که نمی شناسم تنگ می شود. گاهی فکر می کنم آدم های زیادی هستند که من می توانم با آنها عمیقاً احساس «نزدیکی» کنم، اما افسـوس که نمی شناسمشـان. گـاهـی فکـر می کنـم روی ایـن کـره ی خـاکی زن هـای زیـادی هست کـه مـن نمی شناسمشان اما می توانم با تمام نیرو عاشقشان شوم. فکر می کنم اگر آنها هم با من آشنا شوند، به شکل غریبی عاشق من خواهند شد. من در زندگی این شانس را داشتم که تنها عاشق یکی از آنها-عاشق افسانه- شوم. آخ! کجا هستند افسانه های دیگر؟ گاهی دلم برای افسانه هایی که صد سال دیگر می آیند تنگ می شود. برای افسانه هایی که هزار سال پیش زندگی می کرده اند. برای افسـانه هایی کـه همیـن حـالا در شهـرهـا و روستـاهـایی زندگـی می کنند که نمی دانم کجای این کره ی خاکی اند اما خوب می دانم چقدر به هم نزدیکیم. و چـه فاجعـه ای است وقتـی از سر اتفـاق یـکی از آنهـا را توی خیـابان یا سینمـا یا رستـوران می بینم که با شوهرش بگو مگو می کند و خوب می دانم و قسم می خورم اگر من جای شوهر او بودم چقدر می توانستم خوشبختش کنم. چقدر می توانست خوشبختم کند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; * * *&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من دفن خواهم شد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زیر آوار این کلمات،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من دفن خواهم شد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با پیش رفت این شعر،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روح من از حرارت این کلمات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از دوزخ علامت های مکرر سؤال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از نشانه های بهت و خیرگی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که مدام ته هر عبارت تکرار می شوند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و از سنگینی واژه ی درماندگی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خرد خواهد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;د ر م ا ن د ه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواهد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;+&lt;/FONT&gt; من گنجشک نیستم &lt;FONT color=#333333&gt;/&lt;/FONT&gt; مصطفی مستور &lt;FONT color=#000000&gt;/&lt;/FONT&gt; نشر مرکز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 04:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=heat&amp;postid=249</comments>
<dc:creator>shadmehr</dc:creator>
<guid>http://heat.blogfa.com/post-249.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://heat.blogfa.com/post-248.aspx</link>
<description>قاطی ام...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مشکل روحی پیدا کردم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه دارم رسماً دیوونه میشم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خون تو بدنم زیادی کرده! تو خیابون که راه میرم هر لحظه ممکنه هر عملی ازم سر بزنه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی بیاد جلومو بگیره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت۱: دارم یه شعر می نویسم که یه بیتش اینه:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;آی رهبر ِ پیر ِ گُرگای سیر&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;خون گرفته چشما رو،پس بمیر&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پی نوشت۲: این &lt;FONT color=#00cc00&gt;روز قدس&lt;/FONT&gt; که میگن، کسی می دونه معنیش چیه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 10:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=heat&amp;postid=248</comments>
<dc:creator>shadmehr</dc:creator>
<guid>http://heat.blogfa.com/post-248.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>... یا ...</title>
<link>http://heat.blogfa.com/post-247.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;نمیدونم شنیدید یا نه... ولی میگن فحش رو بنداز زمین صاحبش میاد ورش میداره... &lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-06-23/150.htm&quot;&gt;لینک&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 18:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=heat&amp;postid=247</comments>
<dc:creator>ali_reds</dc:creator>
<guid>http://heat.blogfa.com/post-247.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدون شرح</title>
<link>http://heat.blogfa.com/post-246.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://alireds.persiangig.com/image/Other/samand-car-show-ukrine.jpg&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 515px; HEIGHT: 343px&quot; src=&quot;http://alireds.persiangig.com/image/Other/samand-car-show-ukrine.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt; </description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 03:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=heat&amp;postid=246</comments>
<dc:creator>ali_reds</dc:creator>
<guid>http://heat.blogfa.com/post-246.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>۹۳</title>
<link>http://heat.blogfa.com/post-245.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;وقتی فکر می کنم که این آخرین هفته ی منه... دوست دارم که دنیا نیست و من نابود بشم... یادمه بچه که بودم هیچ وقت دوست نداشتم سه روز اول تابستون هیچ وقت تموم بشه... یادمه دلم نمیومد که پا روی &lt;SPAN class=time&gt;۹&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=time&gt;۰ روز بقیه بزارم... از همون موقع میدونستم که اگه به تموم شدن اون سه روز تن بدم به زودی به تموم شدن اون&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN class=time&gt;۹&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=time&gt;۰ تن خواهم داد... حیف که هیچ وقت بازیگوشی از سرم بیرون نرفت تا یادم بمونه که اون سه روز دیروز تموم شد... پاهام رو تو بغل میگیرم و تو نقطه ی صفر اتاق میشینم و منتظر می شوم تا من رو با خودش ببرد... می دانم این سرنوشت محتوم حقم است که لذت خواب شب سوم ضجه های طلوع خورشید فردا را از یادم برد.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=time&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 05:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=heat&amp;postid=245</comments>
<dc:creator>ali_reds</dc:creator>
<guid>http://heat.blogfa.com/post-245.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیگه صبح شده</title>
<link>http://heat.blogfa.com/post-244.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-BOTTOM: 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 4.5pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%&quot;&gt;نمیدونم تا حالا شده یه چیزی بیاد تو ذهنتون و نزاره بخوابید یا نه، نمیدونم دلیل نخوابیدنم آنجلیکا بود که داشت با چرخ خیاطی مادربزرگش کار می کرد یا اون چیز که افتاده بود تو کلم. نمیدونم ساعت کلی از وقتی که معمولا دیگه خواب بودم میگذشت. از بس تو جام این ور و اون ور شده بودم کلافه شده بودم. نمیدونم بالاخره کی بود که انجی رضایت داد دست از سر چرخ خیاطی برداره و بزاره یکم شب یه سکوتش برسه. وقتی اومد توی تخت بدنش بر خلاف من سرد شده بود. پاهاش کاملا یخ کرده بود وقتی پاهاش به پاهام خورد اون چیزی که توی کلم بود بهم گفت &quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%&quot;&gt;Ayo&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%&quot;&gt;&quot;. پاهام رو روی پاهاش کشیدم تا گرم بشند. خودش رو توی بدنم جمع کرد و دستم رو دور خودش حلقه کرد. بر خلاف پاهاش دستاش گرم و داغ شده بود. نمیدونم چی توی این چرخ میدید که اینقدر بهش وابسته بود. چند وقت پیش بود که رفتم یه چرخ خیاطی جدید براش خریدم. من زیاد از این چیزها سر در نمیارم. رفتم تو فروشگاه و گرون ترین چیزی که اونجا داشت رو گرفتم. فروشنده اش فقط مطمئنم کرد که هنگام کار هیچ صدایی نمیده که این برای من کافی بود ولی برای انجی این چیزها اصلا مهم نیست. به یاد ندارم که اصلا دیده باشمش که باهاش کار بکنه. هر وقت میخواد با چرخ کاری بکنه میره سمت همون قدیمیه. بعضی وقت ها که اصلا حال ندارم واقعا اعصابم رو بهم میریزه. دوست دارم با چوب بیسبال خوردش کنم، شاید یک روز این کار رو بکنم. دستام از گرمای دست انجی یخ بودند. و اون صدا که دیگه داشت فریاد میکشید و میگفت &quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%&quot;&gt;Ayo&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%&quot;&gt;&quot;. دستم رو از دور انجی رها کردم و خودم رو کشیدم عقب. از روی تخت اومدم پایین و سریع رفتم سراغ کمد لباس. بالای کمد پر از وسایل قدیمیه، بیشترشون رو همون اول چند سال پیش که اومدم اینجا گذاشتم اون بالا. ولی خوبیش این بود که میدونستم اون چیزی که می خوام کجاست. یه جوری یه حسی داشتم دستم رو دراز کردم و یه جعبه رو بیرون آوردم. مطمئن بودم تو خودشه. روش کلی گرد و خاک گرفته بود. درش رو باز کردم و همش همین تو بود. از اون تو درشون آوردم و جعبه رو پرت کردم تو کمد و در رو بستم. انجی از جاش بلند شده بود و روی تخت نشسته بود گفت چیزی شده. گفتم نه تو بخواب. انجی خسته بود و خودش رو ول کرد روی تخت. داشتم از اتاق که می رفتم بیرون گفتم نگران نباش منم الان میام.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-BOTTOM: 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 4.5pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%&quot;&gt;وسط هال روی زمین نشستم و مفاتیح رو باز کردم، بازش که کردم خود صفحه اش اومد. نشونه ای که چند سال پیش لاش گذاشته بودم هنوز میذاشت راحت صفحش رو پیدا کنم. کلمات یک صفحه نشده بودند که حضور انجی رو توی دهانه ی در احساس کردم. روبدوشام صورتیش رو پوشیده بود و داشت به من نگاه می کرد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%&quot;&gt;انجی یه ساعتی میشد که سفارش مشتریش رو که تا دیر وقت داشت رووش کار میکرد رو برده بود تحویل بده. نمیدونم دستم رو کیبورد ولی باید هر چند لحظه یه بار نگام رو قرآن و مفاتیحی که تو قفسه ی کتاب گذاشتم میپره.&lt;/SPAN&gt; </description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 17:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=heat&amp;postid=244</comments>
<dc:creator>ali_reds</dc:creator>
<guid>http://heat.blogfa.com/post-244.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عجایب خلقت</title>
<link>http://heat.blogfa.com/post-243.aspx</link>
<description>آدمی که تو خیابون بی هوا ازش عکس میندازن...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمی که ازش شماره میخوان...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمی که چشماش سبزه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لابد باید خیلی خوشگل باشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت:&lt;/STRONG&gt; چه فرقی می کنه؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 16:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=heat&amp;postid=243</comments>
<dc:creator>shadmehr</dc:creator>
<guid>http://heat.blogfa.com/post-243.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
