1- روز سیزدهم تیر 1387 اولین پست روی وبلاگی به اسم HeaT قرار داده شد.
2- من و دو نفر دیگه تصمیم گرفتیم تا به صورت گروهی وبلاگ نویسی کنیم. از همون روز اول هم می دونستیم که صحبت هایی که تو این وبلاگ میشه هیچ حد و مرزی نداره و می تونه تو هر شاخه ای باشه. اما با توجه به گرایش هر سه نفر به ادبیات و هنر قرار بر این شد موضوع بندی وبلاگ به صورت ادبی، هنری و کاغذ باطله ها باشه. کاغذ باطله بخشی هست که مربوط میشه به دلنوشته ها و کلاً هر چیزی که مربوط به ادبیات و هنر نباشه...
3- از همون روزهای اول دوستان خوبی پیدا کردیم. دوستانی که اکثرشون الان دیگه با ما نیستند. خیلی از اونها از دنیای وبلاگ نویسی خداحافظی کردند و الان تک و توکی از اولین دوستامون هنوز می نویسند. از بعضی ها دلگیرم، از بعضی ها بی خبر و از بعضی ها سپاسگذارم.
مثلاً از سپیدار دلگیرم(یکی از همون اولین دوست ها). همیشه خیلی دوست داشتم که یه سری سوال ازش بپرسم. مثلاً اینکه چرا اینقدر دور خودت حصار کشیدی؟ دنیای مجازی مگه چی داره که اینقدر جدی گرفتیش؟ چرا آدمها رو از بالا نگاه میکنی دوست من؟ چرا می ترسی از دوستی؟ نه به هیچ کس اجازه ی حرف زدن میدی، نه خودت حرف می زنی. واقعاً چرا؟ ببخشید که بی سانسور حرف زدم. اما این بی سانسور حرف زدنم دو دلیل داره. یکی اینکه این دوست ما از اول اینجوری نبود. یه دفعه تبدیل شد به همچین شخصیتی! واقعاً همیشه دوست داشتم علت این تغییر شخصیت رو بدونم. دلیل دوم اینکه این آدم واقعاً موجود قابل ستایش و قابل تقدیریه. من واقعاً بهش علاقه دارم. خیلی می فهمه. خیلی اهل مطالعه س. چیزی که توی جوون های هم سن و سال خودمون خیلی خیلی کم پیدا میشه. من دوست دارم بدونم یک چنین آدمی چرا باید اینطور رفتار کنه؟!
از بعضی بی خبرم. مثلاً میترا یکی از همین افراده. یه دختر خیلی خوب و فهیم که به شدت قلم خوبی داشت و خوب می نوشت. اما ناگهان وبلاگش پاک شد و خودش هم ناپدید!
از بعضی هم سپاسگذارم. مثلاً چند نفری که این اواخر باهاشون آشنا شدیم. اینقدر بچه های خوب و گلی بودند که با وجود سابقه ی کم دوستیمون اما انگار مدت هاست آشنایی داریم و صمیمی هستیم...
4- یک سالی که گذشت برای من سال عجیبی بود. الان که دارم به 13تیر پارسال تا امسال فکر میکنم، می بینم چقدر اتفاق های عجیب و تازه و تاثیرگذار تو زندگیم افتاده! اصلاً انگار این یک سال نقطه ی عطفی تو زندگیم بوده! از Al و شهاب عزیز هم خبر دارم. برای اونها هم تا حدودی همینطور بوده. برای ما این یک سال پر بوده از تلخی ها و شیرینی های جدید و تجربه نشده که شاید نمود این اتفاقات کمتر تو نوشته هامون پیدا بوده!
5- یک سال گذشت. نمی دونم عمر این وبلاگ چقدره؟ نمی دونم ما تا کی وبلاگ می نویسیم. فقط دوست دارم تا هر وقت که هستیم و می نویسیم مفید باشیم. برای خودمون و دیگران...
پ.ن: من فاصله ی یک هفته ایه تولد وبلاگ با تولد خودم رو به فال نیک میگیرم... (:
تا حالا شده فکر کنید اطرافیانتون روز به روز در حال پیشرفتن و شما فقط وایستادید و دارید بر و بر نگاهشون می کنید؟
تا حالا شده حس کنید همه برای بالا رفتن از یه نردبون صف کشیدن و دارن تند و تند میرن بالا و شما در بهترین حالت فقط پایه های نردبون رو گرفتید که مبادا اونا بخورن زمین، اما خودتون...
تا حالا شده بدون اینکه کسی تحقیرتون کنه، خودتون رو حقیر و لایق تحقیر شدن بدونید؟
تا حالا شده از دست خودتون خیلی عصبانی باشید، اینقدر که پیش خودتون بگید: "اگه دستم به خودم برسه میکشمش! " اما هیچ وقت نتونید حتی خودتون رو پیدا کنید که بکشید؟
تا حالا شده تنهایی براتون تبدیل به یه عادت بشه؟ (و طبیعتاً ترک عادت هم موجب مرض؟)
تا حالا شده عامل همه ی بدبختی هاتونو وقتی جلوی آینه ایستادید ببینید، اما نتونید خفش کنید؟
تا حالا شده مغزتون نم بکشه و به هیچی فکر نکنید؟
تا حالا شده ....
آلتش را زیر فشار زیاد شیر حمّام می گرفت و پس از لحظاتی، تکان هایی شبیه کسانی که در حال انزال هستند می خورد و روی کف حمّام می افتاد. گاهی هم به دیواره ی حمّام تکیه می داد و نفسی تازه می کرد. هیچ وقت نفهمید این شیوه را از کجا یاد گرفته است. بعدها دلیل خیلی از مشکلاتش را استفاده از همین روش می دانست. آن زمان اصلاً نمی دانست که به این عملش چه می گویند؛ تصویر همکلاسی های مورد علاقه اش را در ذهنش مجسّم می کرد و با آن ها خوش می گذراند.
این نوع از خودارضایی را تنها برای صمیمی ترین دوستش تعریف کرده بود. از او قول گرفته بود که جایی آن را بیان نکند؛ گفته بود که تنها پس از مرگش، اگر خواست، می تواند درباره ی آن بنویسد.
کلاس چهام بود. در زنگ ورزش از روی شلوار با دو همکلاسی دیگرش حال کرده بودند. در آن سن خیلی نمی فهمیدند چه کار می کنند.درک درستی از کاری که می کردند و حسی که داشتند،نداشتند.
چند نفر ادّعا کرده بودند که آن ها را از حیاط دیده اند که به تخته تکیه داده بوده اند و ... جالب این بود که از بین جمع سه نفره ی آن ها، این را تنها، به او گفته بودند. می خواستند از این موقعیت استفاده و از او سوءاستفاده کنند. یکی از بچّه ها که قدیمی مدرسه بود، روز بعد از ماجرا پیش او آمد. گفت که مواظب خودش باشد، خودش را نبازد. اینکه آن ها کارشان این است، هر وقت بتوانند و کسی دم به تله بدهد، تورش می کنند و به جانش می افتند. گفت چرا فقط به تو گیر دادند؟ از کجا معلوم اون دو تای دیگه هم با اونا نباشند؟ باورش نمی شد که آن دو نفر دیگر هم با آن ها همدست باشند. پرسید تو از کجا می دونی؟! جواب داد هر اتّفاقی تو این مدرسه بیفته، من می فهمم. و در آخر به او اطمینان داد که کس دیگری از این ماجرا خبر ندارد.
تازه به این مدرسه آمده بود، مدرسه ای در محله ای فقیرنشین در جنوب شهر.
کارشان تمام شده بود، عقلشان نمی رسید که از زیر شلوار هم می توانند؛ یا شاید چون اوّلین باری بود که چنین کاری می کردند، می ترسیدند. داشتند لباس های ورزشی را در می آوردند و لباس های مدرسه شان را می پوشیدند، یکی از آن ها که زودتر کارش تمام شده بود، به بیرون از کلاس رفت.
او بی توجّه به دیگری، با حالت سرد و مبهمی در صورت، انگاری به چیزی فکر می کرد، لبه ی نیمکتی نشسته بود. او هم کارش تمام شده بود. دیگری، روبروی او، پشت به درب کلاس، در حال عوض کردن شلوارش بود. تقریباً کارش تمام شده بود و داشت زیپ شلوارش را بالا می کشید که ارشد کلاس وارد شد. نفهمیدند چه شد که تنها فکری که به ذهنش رسید، همان بود و تهدید کرد که به ناظم می گوید و به بیرون از کلاس رفت.
هر دوی آن ها روی پلّه های منتهی به اتاق ناظم نشسته بودند و گریه می کردند. بر خلاف تصور آن ها، ارشد از حیاط وارد شد و در حالی که مسیر حرکتش به سمت اتاق ناظم بود، به سمت آن ها آمد. گفت که دلش به حال آن ها سوخته و چیزی به ناظم نمی گوید. ناگهان گریه شان به خنده مبدّل شد. زنگ تفریح به صدا درآمد و هر دو شادمان به سمت حیاط دویدند.
و او پس از کمی شادی، تازه به این فکر می کرد که با آن لاشخورها چه کند...
سلام.
موزیک ویدیوی جدید شادمهر عقیلی خیلی وقته که از شبکه های مختلف پخش میشه... اما تو این مدت به دلایلی که همه مون می دونیم فرصت نشد که پستی دربارش بذارم...
روزهای شلوغ و پر استرسی رو پشت سر گذاشتیم و می ذاریم... فکر همه جای دیگه س...
اما یه چیزایی تو همین اوضاع به آدم آرامش میده . شاید حتی باعث جاری شدن اشکی بشه، اما همین جاری شدن اشک باعث سبک تر شدن آدم و در نتیجه آرامش میشه...
واسه من تو این چند وقته دو تا چیز همچین حکمی داشت.
یکی همین آهنگ شادمهر که عادت نام داره. و یکی فیلم درباره الی که الان روی پرده س و پیشنهاد میکنم حتماً ببینید...
حال و هوای این روزهای من به شدت به حال و هوای این دو تا کار نزدیکه.امیدوارم شما رو هم آروم کنه...
پ.ن: چه جالبه! الان که داشتم این متنو می نوشتم به یک شباهت درباره الی با این موزیک ویدیو پی بردم...


دانلود موزیک ویدیو با کیفیت بالا
از بالا، از بالا، از بالا،
از بالا نگاه کن
!

من این پایین سقوطت را به نظاره نشسته ام
.





